خاطره اولین روز دانشگاه
امروز ۴/۷/۸۸ اولین روزی بود که اومدم دانشگاه آزاد شیراز و همچنین اولین تجربه حضورم در دانشگاه، ساعت ۱ تا ساعت ۳ بعداز ظهر با خانم غیاثی درس مبانی جامعه شناسی داشتیم که حالا متاسفانه یا خوشبختانه ایشون تشریف نیاوردند و بجای خودشون یه دانشجو رو فرستاده بودند سر کلاس، از وضع ظاهری اون دانشجو بگم که یه بچه بسیجی و مذهبی و شیک پوش.اومد رو صندلی ای که استاد مینشست نشست یعنی ادای استادارو در آورد اونوقت در اومد به هممون گفت: استاد گفته که من سر کلاس نمیام وفقط به دانشجوها بگو که اسامیشونو بنویسند و بعد هم کتاب رو بهشون معرفی کن.اسمها یکی یکی نوشته شد و بعد هم کتاب رو معرفی کرد راستی نگفتم قبل از اینکه اون دانشجو که براتون گفتم بیاد، یه خانم تفریبا مسنی در رو باز کرد وامد ماهم به خیال اینکه استاد هست از جامون بلند شدیم و احترام گذاشتیم که بعد یه ضد حال اساسی خوردیم و فهمیدیم که یکی از همکلاسیامون هست کلی بعدش خندیدیم.این یه خاطره شیرین اون روز بود.بعدش رفتم تو حیاط دانشگاه چرخی زدم و یه زنگ به یکی از هم کلاسیهای دوره ی دبیرستانم زدم که اونم تو همون دانشگاه قبول شده بود.(رشته مدیریت بازرگانی) اومد جلوی دانشکده و با هم رفتیم چرخی زدیم و کمی هم گپ زدیم، ساعت ۲ کلاس داشت اون رفت سر کلاسش و منم اومدم تو دانشکده خودمون طبقات رو یکی یکی وارسی کردم تا حسابی از اتاق و وضعیتشون سر در بیارم بعد هم گوشه ای تنها نشستم و منتظر ساعت ۴ موندم که بیاد و برم سر کلاس ادبیات فارسی عمومی {که بعد ها اتفاقات جالبی تو اون کلاس واسم افتاد که میشه گفت یه تجربه بود که تموم عمر ازش درس خواهم گرفت اتفاقی که در عین شیرینی یه تلخی عمیق داشت که قلبمو به درد آورد ...} خیلی فاز نمیداد به خاطر غریبی و آشنا نبودن با هیچ کس و هیچ کدو م از مسائل دانشگاه.اینم خاطره اولین روز دانشگاه که واسه خودم خیلی جالبه امیدوارم واسه شمام جالب باشه...