حرفهایی که مدتهاست بر دلم سنگینی میکند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند:
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند:
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند:
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق
گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل
شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق
پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون
خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق
وصال كن ولي فرارنكن . براي عشق زندگي كن
ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي
كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي
خوب باش
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزل آلودهی شبهای من
لحظهای حتی دلم با من هم آوایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم میشوم
کاش چشمان تو هم انقدر زیبایی نداشت!
این منم تنهاترین افسانه شبهای تو
آنکه در مهتاب باران غصه ی تنهایی نداشت
در گریز از خلوت شبهای بیپایان خود
بی تو اما خواب چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر باران نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا که دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناکامیم تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یک قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویر ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت انقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی آیم نداشت
عشق اگر دیروز از روزگارم محو بود
در پس امروزها، دیروز، فردایی نداشت
بی تو دل، تنها و غریب و ساکت است
حرفهایت بس که زیبا بود، هم تایی نداشت
حالا دیگر حضورت را در غیابت نیز احساس میکنم
عشق واقعا حضور است
جایی که عشق هست
زمان و مکان محو می شوند
و جایی که عشق نیست
حتی آنچه که به لحاظ زمانی و مکانی نزدیک است
تو را به شدت دور نگه میدارد
غیبت عشق است که جدایی می آورد
و تنها نزدیکی دنیا عشق است
کسانی که به عشقی تمام عیار دست می یابند
همه چیز را در درون خود کشف میکنند
آنگاه همه عالم در درونشان خواهد بود ، نه در بیرونشان
و ماه و خورشید در آسمان درون آنها چرخ خواهند زد
در کمال عشق نفس ناپدید می شود
تموم خط های تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه.
پر میشه از کلمه های (( از اینکه رنجوندمت پشیمونم
من رو ببخش یا تو را عاشقانه می پرستم یا مراقب خودت باش ))
اما بین این همه پیام یکی از همه تکون دهنده تره
(( همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم ))
پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دگر هرگز نباشد
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست …
تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم …
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست …
تنهایی را دوست دارم زیرا….
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست
و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد
....................................................
امد اما بي صدا خنديد و رفت ...
لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت ...
آمد از خاك زمين اما چه زود ...
دامن از خاك زمين برچيد و رفت ...
ديده از چشمان من پنهان نمود ...
از نگاهم رازها فهميد و رفت ...
گفتم اينجا روزني از عشق نيست ..
پيكرش از حرف من لرزيد و رفت ...
گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ...
ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت ...
خاطراتش را به من بخشيد و رفت
.............................................
قفسم را مشکن
تو مکن آزادم
گر رهایم سازی ، به خدا خواهم مرد
من به زنجیر تو عادت کردم
بارها در پی این فکر که در قلب توام
با تو احساس سعادت کردم
تو محبت کن و بگذار تا عمری هست
من بمانم چو اسیری به حریم قفست !!
..................................................
در زمانی که وفا
قصه ی برف به تابستان است
و صداقت گل نایابیست
و در آیینه ی چشمان شقایق ها نیز
عابر ظالم و بی عاطفه ی غم جاریست
به چه کسی باید گفت:
با تو خوشبخترین انسانم؟؟؟؟؟؟؟؟
..................................................
چقدر ثانیه ها نامردند
گفته بودند که بر میگردند
برنگشتند و پس از رفتنشان
بی جهت عقربه ها می چرخند
آه این ثانیه های بی رحم
چه بلایی به سرم آوردند
نه زکارم گرهی وا کردند
نه زبغضم گرهی بگشودند
بگذار زپیشم بروند
لحظه هایی که همه بی دردند
.......................................................
ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند ،
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که ،
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم تا ابد غم شبهایم را ،
تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را ،
قانون دنیا "تنهایی" من است و
"تنهایی" من قانون عشق است و
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست
.......................................................................
اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد بدون کار خدا بوده ! اگه بی محابا دلها از دستها بهم گره خورد بدون کار خدا بوده ! اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی بدون تنها محرمت خدا بوده ! حالا هم اگه دلت شکسته و بغض "تنهایی" خفه ات کرده شک نکن تنها مرحمت خداست که از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده
از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی
تو نمیدانستی
تو نمی فهمیدی
که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن
رفتی و از دل من روشنایی ها رفت
لیک بعد از ان شب
هر شبم را شمعی روشنی می بخشید
بر غمم می افزود
جای خالی تو را میدیدم
می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم
به وفای دل تو
و به خوش باوری این دل بیچاره خود
ناگهان یاد تو می افتادم
باز می لرزیدم
گریه سر می دادم
خواب می دیدم من که تو بر میگردی
تا سر انجام شبی سرد و بلند
اشک چشمان سیاهم خشکید
آتش عشق تو خا کستر شد
یاد تو در دل من پرپر شد
اندکی بعد گذشت
اینک این من...تنها...دستهایم سرد است
قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را می جویم
حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب
کاش می دانستم عشق تو می گذرد
تو چه آسان گفتی دوستت دارم را
و چه آسان رفتی...
کاش می فهمیدی وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود
قصه ای بود و نبود
غریب است دوست داشتن , و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی می دانیم
کسی با جان و دل دوستمان دارد... و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده
به بازیش می گیریم هر چه او عاشق تر ، ما سرخوش تر ، هر چه او دلنازکتر ، ما بی رحم تر.
تقصیر از مانیست ، تمامی قصه های عاشقانه ، اینگونه به گوشمان خوانده شده اند...
,
,دکتر علی شریعتی